یکشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۰۹

بحران يا آخرالزمان



بحران اقتصادي كه جهان را در بر گرفته، بيش از هر چيز گيجي نظريه پردازان اقتصادي در توضيح وضعيت پیش آمده را نشان می دهد. از يك سو در اردوگاه ليبراليسم، نظریه پردازانی عوامل بحران را عرضي دانسته اند و تقصير را بر گردن مجريان اقتصاد جهاني انداخته اند. در سوي ديگر در بسياري از تحلیل هایی كه از سوي چپ در باب این واقعه ارائه مي شود، نوعي آخرالزمان سرمايه داري تصوير شده و با نگاهي اكونوميستي، سقوط محتوم سرمايه داري امري بديهي نشان داده مي شود. در خصوص اين بحران و به خصوص عواقب سياسي آن ذكر چند نكته ضروري به نظر مي رسد، نکاتی كه در بسياري از مباحث كمتر به آنها بها داده شده است.
ـ بحران اقتصادي اخير، توجهات جهاني به آراي ماركس را در پي داشته است. علت اين امر قابلیت تبيين این بحران با استفاده از مضامین اصلی اندیشه اقتصادی مارکس است، خصوصا مبحث قانون گرايش نرخ عمومي سود به نزول در جلد سوم كاپيتال. به عبارت ديگر بحران اخير به شكلي كلاسيك همخوان با تحليل هاي ماركس از وجود خود متضاد سرمایه داری است. بحران بوجود آمده به دليل انباشت سرمايه ي بیش از حدي است كه در طي سالهاي متمادي بسط سرمايه داري جهاني بوجود آمده است.آهنگ اين انباشت سرمايه در قياس با آهنگ رشد نيروي تولیدی، بسيار سريع تر بوده و به همين دليل سرمايه به ناچار به سراغ انتزاعی ترین اشکال بارآوری سرمایه، یعنی آنچه در وهله نخست خود را بی نیازترین شیوه بارآوری به نیروی تولیدی نشان می دهد، میرود. از این جمله است شیوه های بارآوری نهفته در بازار بورس و مسکن. اما بحران ناشي از ناتواني نيروي كار از پرداخت وامهایي كه توسط بانكها به آنها اعطا مي شده است، بار دیگر بر رابطه ارگانیک و غیر قابل انکار نیروهای تولیدی با سرمایه داری، بارآوری آن و در یک کلام بحران و بقای آن تاکید کرد و فهم بحران در جامعه سرمایه داری را فهم به جایگاه و کارکرد نیروهای تولیدی ارجاع داد.
ـ يكي از بزرگترين مغلطه هاي ايدئولوژي ليبرال در مورد اين بحران، مالي خواندن آن بوده است. از سوي اين ايدئولوژي بورس بازي،عدم توازن در عرضه و تقاضا و دادن اعتبارات بي پشتوانه دليل اين بحران دانسته مي شود.در حاليكه اين بحران صرفاً نمودي مالي دارد و ماهيت آن همانطور كه عنوان شد،كاملاً توليدي است و از تناقض ذاتي شيوه توليد سرمايه داري ناشي مي شود. نمود این بحران از آن سبب مالي است و خود را در بهم خوردن توازن در اعطاي اعتبارات نشان می دهد كه سرمايه داري در سال هاي اخير از نظر ظرفيت توليدي اشباع شده و تلاشش براي سود بيشتر موجب اعطاي اعتباراتي به نيروي كار گردیده است. اعتباراتی که با اين اميد اعطا گردیده است كه نیروی توليد در آينده اين اعتبارات را پس خواهد داد. به عبارت ديگر سرمايه داري پس از اشباع شدن از لحاظ ظرفيت استثمار طبقه كارگر با این روش در پی تصاحب كار آينده ي كارگران بوده است،غافل از اينكه در آينده نزديك، به دلیل عدم پیدایش ظرفیت های تولیدی جدید آنگونه که قدرت جوابگویی به مقتضیات سرمایه رشد یافته را داشته باشد، كار جديدي وجود نخواهد داشت و كارگران قادر نخواهند بود از در آمد آن كار اعتبارات خود را باز پس دهند.
ـ اگر بحران به دليل كمبود ظرفیت های تولیدی جذب کننده نیروی کار است، نتيجه منطقي آن، تلاش سرمايه داري براي دست يافتن به ظرفیت های جدید تولیدی خواهد بود. به اين بخش از سخنان جرج سوروس سرمايه دار آمريكايي در مصاحبه با نشريه اشپيگل توجه كنيد:
. من عقيده دارم از وضعيت کنونی بايد برای اجرای طرحهايی به نفع حفظ محيط زيست و کنترل گرمايش زمين استفاده کرد. بايد در جهت بر طرف نمودن وابستگی به منابع انرژی جهانی که امروز يکی از مشکلات جامعه امريکاست کوشيد . بايد قوانينی برای محدوديت آلودگی هوا تصويب کرد و از محل مجازاتهای مالی که واحدهای بزرگ صنعتی [ وقتی ميزان آلودگی هوا را از حدی معين بگذرانند] ناچار به پرداخت آن خواهند شد، بازار بورسی به راه انداخت و از سود حاصل از آن به پروژه هايی در رابطه با انرژی جانشين ياری رساند. به اين ترتيب بازار کار جديدی نيز ايجاد می شود.

ـ‌ سرمايه داري برای عبور از بحران فرارویش تلاش خواهد كرد طبقه كارگر را در نقاط ديگري از جهان استثمار كند. اين تلاش با توجه به رقابت بلوك هاي سرمايه داري ،منجر به منازعات سياسي بين قدرت هاي حهاني براي تصاحب نيروي کار خواهد شد. عمده ترين شكل اين نزاع بين بلوك آمریکا و اروپا و بلوك چين، هند و روسيه در دهه پیش رو خواهد بود. نتيجه اين جنگ تغيير موازنه قدرت بين المللي و در نهایت، یافتن جغرافیای دارای نیروی کار ارزان، استثمار بيشتر طبقه كارگر و نزول سطح معيشت مردم در سطح جهان است.
ـ موضع گيري چپ در مورد اين بحران در معرض چند انحراف اساسي قرا دارد كه هر كدام از انحرافي اساسي در درك ماركسيسم نشات می گیرد:
1ـ چپ اردوگاهي كه ذاتاً تنها چهره اي ضد امپراليستي است، اين بحران را نشانه شكست امپراليسم آمريكا و عدم توانايي آن در نقش آفريني آينده جهان مي بيند. این چپ در شرایطی وقوع این بحران را جشن می گیرد که حتي اگر چنين اتفاقي بيفتد،استثمار بدون هیچگونه تغییر ذاتی و حتی شديدتر از گذشته به حیات خویش ادامه می دهد و تنها برای بهترین شکل کارکردی خویش به دنبال جغرافیایی جدید می گیرد. بنابراين هرگونه تفسير اين بحران به عنوان يك پيروزي در خود براي خلقهاي جهان!! بیش از توهمي شيرين نيست.
2-چپ اكنوميست و دترمينيست، اين بحران را موجب قدرت گيري محتوم طبقه كارگر مي داند و به همين دليل از هم اكنون به فكر تهيه شامپاين براي جشن پيروزي است.در حاليكه با رجوع به آراي ماركس و همچنين فاكت هاي اقتصادي موجود، به سادگي مي توان ديد كه سرمايه داري با مكانيسم هايي كه از آن صحبت شد، در بازه اي چند ساله و با تغيير شكل و جابجايي در مراكز تمركز قدرت و انباشت سرمايه، قادر به بازسازي خود به قيمت به محاق بردن فزاينده معيشت طبقه كارگرو سركوب جنبش هاي آن است.
در اين ميان تنها امري كه براي چپ اميدوار كننده است، فرصتي است كه اين بحران در اختيارش قرار مي دهد تا با ترميم قدرت سياسي خود در جهان، هرچه بیشتر به سازماندهی خود براي سرنگوني بورژوازي در كشورهاي مختلف بپردازد و در جهت عملی کردن آلترناتيو خود تلاش نماید. در غير اين صورت نتيجه اين اعتراضات كور(مانند اتفاقاتي كه در يونان و فرانسه افتاد) چيزي جز سركوب نخواهد بود

جمعه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یک سال پیش!



یک سال پیش،درچنین روزی حوالی غروب توسط محافظان جان و مال و ناموسمان، برای جلوگیری از ادامه اشتبهاهتمان راهی دانشگاهی بزرگ شدیم.
دانشگاهی با بیش از 200 کلاس درس، تعداد نامعلومی دانشجو و تعداد اندکی استاد که در آن مکان کارشناس!!! نامیده می شدند.
از آنجایی که حجم مطالب آموزشی بسیار زیاد بود،حق زیادی نگاه کردن به اطراف را به کمک یک وسیله کمک آموزشی به نام چشم بند از دانشجو می گرفتند تا چشمان فضول دانشجو،مشکلی در روند آموزشی اش ایجاد نکند.
گوش های دانشجو برای گوش کردن به درس های استاد کافیست.
اگر هم دانشجو به درس گوش ندهد،استاد درس آن روز را کف دستهای سنگینش می نویسد و به صورت دانشجو می کوبد.
از آنجایی که بیرون از دانشگاه، دانشجو زیادی با دوستان خود شیطنت!!!!! می کند،در این دانشگاه دانشجویان در کلاس های درس انفرادی نگه داشته می شوند،تا در تنهایی بیشتر فکر کنند و بیشتر بر روی درس آن روز تمرکز کنند.
عوامل دیگری نیز هستند که دانشجویان را از درس خواندن باز می دارند . کتاب،روزنامه،رسانه و ...،همگی مزاحم درس خواندن هستند و استفاده از آنها اینجا قدغن است.
علاوه بر این،دانشحو نیاز به تمرکز دارد و این آشغال ها جلوی تمرکزاو را می گیرند. بهترین راه ها برای تمرکز در این دانشگاه ارائه می شوند:چوب خط کشیدن روی دیوار برای جلوگیری از فراموش کردن روزها،درست کردن ساعت خورشیدی برای جلوگیری از گیج شدن درباره زمان،گوش کردن به صدای دم پایی های نگهبان برای تمرین همیشه گوش به زنگ بودن برای امتحان.
اساتید این دانشگاه مثل همه اساتید ، همیشه دروغ می گویند.( 3،4 سالی اینجا هستی و یا رفیقات همه چیزو گفتن و ...) روندی که این اساتید پیشنهاد می کنند،بهترین روند برای گذراندن دوره دانشگاه است.(به فکر زندگیت باش،به فکر خودت باش،مطالبت رو بنویس و راحت شو)
یک سال پیش،به زندان رفتم.
در زندان وضعیت موجود را می دیدم.وضعیت موجود ای که عریان شده و واقعیت سخت و چرکینش را به روشنی به من نشان می داد.
به عنوان یک زندانی نمی توانستم وضعیت موجود ام را نشناسم. با تمام وجود وضعیت موجود را حس می کردم. وضعیت موجود را با سرمای سلولش، با پارانویای حاصل از انفرادی، با فحش خوردن ها و کتک خوردن های بازجویی، با پوست و استخوان حس می کردم.
در زندان تنها بودم. تمام حجاب های دروغین ـ خانواده،دوست، معشوق،منزلت اجتماعی،شخصیت آکادمیک ـدر زندان کنار رفته بود و من،پنجه در پنجه واقعیت، می جنگیدم.
در زندان هر کثافتی را که این خوشبختی های کاذب،به خوردم می داند،به شکل واقعیش دیدم.در زندان واقعیت چرکین همه این حجاب های دروغین را در قامت دشمنی علنی به نام بازجو دیدم.
یک سال پیش درسی در دانشگاه گرفتم و 41 روز درگیر گذراندن آن بودم. در این 41 روز این گفته مارکس را در ذهنم تکرار میکردم:
زندگی تنها به عنوان وسیله ای برای زندگی کردن تجلی می کند.
و از آن چنین نتیجه می گرفتم:
برای کسی که وسیله زندگی کردن از او گرفته شده،زندگی تنها به شکل مبارزه ای برای باز پس گرفتن امکان زندگی، تجلی میکند.

جمعه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

دموکراسی ناتمام، وحشی گری تمام و سوالی که هرگز پاسخ داده نشد!

این نوشته کوتاه معطوف به جنایاتی است که هم اکنون در غزه در حال روی دادن است، جنایاتی که هر انسان پیشرویی بی شک آنرا محکوم می کند.
خطاب به گردن کشانی است که با افتخار اعلام می کنند همه چیز را در غزه با خاک یکسان خواهند کردد.
حیرتی است در برابر از بین رفتن مرز عملکرد دولت اسرائیل و شیوه بکار رفته توسط چنگیزیان، تیموریان و بربرها.
پیش گذاشتن دغدغه ایست در برابر معمارانی که گمان می کنند احداث دیوار حائل در هزاره سوم راه حلی است برای مشکلات گریبانگیر انسانیت در هر دو سوی این دیوار.
فریادی است بر ضد حناق جاری. هشداری است به امکان شیوع هرچه بیشتر جنگ و جنایت در منطقه ای که ملتهب بودن آن از هر روی، هیچ نیازی به اشاره ندارد
و در نهایت تنها و تنها ارائه پرسشی است که اینچنین صورتبندی می شود:
در خطه ای در این جهان به نام فلسطین، نیرویی که به هیچ روی سر سازش با اسرائیل ندارد، در طی یک فرایند بورژوا دموکراتیک به قدرت می رسد. انتخاباتی که حماس را به مسند قدرت میرساند تحت نظارت سازمان های بین المللی صورت می گیرد و از همین روی بهانه وجود تقلب انتخاباتی را از داده های تحلیلی ناظمان جهان حذف می کند. دموکراسی بورژوایی در فلسطین ،آنهم در کمال صحت انتخاباتی از دید لیبرال ها، کودکی میزاید که از همان ابتدا بر نفی سازش با اسراییل تاکید دارد. اما مگر چنین نیست که اسرائیل با تمامی عرض و طولش مورد حمایت نظام هایی است که خود را مهد لیبرال دموکراسی می دانند و آنرا با هزار بوق نداشته و داشته تبلیغ و ترویج می کنند؟ اگر چنین است باید اذعان داشت که جنبشی که سر سازش با اسرائیل مورد حمایت نظام های لیبرال دموکرات را ندارد، در حقیقت در پی نفی آرمان های کلی لیبرال دموکراسی است. ناظمان نظم نوین جهانی تا اینجا دیدگاه شما را تایید میکنند و با تروریست خواندن حماس تاکید می کنند که این جنبش و آرمان هایش دشمن اندیشه دموکراسی مد نظر ایشان است.
در اینجاست که حیرت بر سر انسان ناظر آوار می شود. روزی ارسطو می گفت اندیشه از سوال آغاز می شود و سوال از حیرت، اما اینجا ابعاد حیرت آنچنان لرزه بر اندام اندازنده است که برای پیش آمد سوال هیچ احتیاجی به نبوغ ارسطویی در کار نمی ماند:
چه اتفاقی افتاده است که دموکراسی و فرآیندهای نهفته در آن به قدرت گیری نیرویی غیردموکرات و تروریست انجامیده است؟
در فقدان پدیده هایی همچون تقلب انتخاباتی، ضرب کردن اجباری شناسنامه ها به مهر انتخابات و هر پدیده دیگری که می توان به عنوان بهانه به تراشکاری آن مشغول شد، چگونه میتوان این پدیده را توضیح داد؟ از پاسخ ما گذشته، تنها پاسخی که تا کنون می توان از جانب لیبرال دموکراسی سراغ گرفت چنین بوده است:
دموکراسی بند را به آب داده است، کودکی زاییده که پدر را نفی می کند.
بدیهی است که از ارائه چنین پاسخی تا قتل عام وحشیانه ای که اکنون در غزه در جریان است، تنها می باید چند گام لیبرال امانیستیِ دموکراتیک برداشت. اگر کودکی به نفی پدر دست زده است می توان مهربانانه و به عنوان هدیه کریسمس در حلقش بمب هایی از نوع "جی بی یو – سی و نه" چپاند.
ممکن است در برابر نقد نهفته در این پرسش اینگونه استدلال شود که لیبرال دموکراسی تنها بر مبنای انتخابات آزادانه معنا نمی شود و آنچه مدار اینگونه از دموکراسی را کامل می کند امکان نقد و عزل نیرویی است که در روندی دموکراتیک به قدرت رسیده است. به بیان بهتر لیبرال دموکراسی عبارت است از نصب آزادانه یک جریان در کنار نقد و عزل آزادانه همان جریان در طی دوران زمام داری اش.
در برابر این استدلال دوباره این ارسطوست که با رهاورد حیرت در برابر شما قد علم می کند. حیرت از این باب که کجای گفتمان شما نقد را با بمب و موشک همسان تعریف کرده است. تا آنجا که ناظرین گفتمان شما درک می کنند، تمامی عظمت نقد در به کارگیری کلام و در گوشزد کردن مدام کاستی ها به فرد مورد انتقاد قرار گرفته است. اگر خشونت، آنهم خشونتی که در این چند سال بر مردم فلسطین رفته است کوچکترین شباهتی به نقد داشته باشد، شرافت مندانه تر آنست که چنگیز و تیمور و ندیده خلفشان هیتلر را سرآمد منتقدان وفادار به مدنیت بدانیم. مگر قرار بر آن نبود که حداقل چهار سال به نقد بپردازید و آنگاه حاکم جبار تروریست را از قدرت، آنهم طی روندی دموکراتیک به زیر بکشید. گمان می کنم دیگر آنگونه که باید دال ها از یکدیگر تمایز پیدا نمی کنند، از همین روست که دال هل آویر (نام مخفف نیروی هوایی ارتش اسرائیل) قرار است با دال الحیاة خلط شود، اف-۱۶ فایتینگ فالکن با قلم و لابد بمب با کلمه.
این معنای نقد در گفتمان شما بود و عزل نیز واجد معنایی بهتر از این نیست. شما عزل را تنها در طی فرآیندهای دموکراتیک تعریف کرده بودید.هیچگاه نشان ندادید بر پایه کدام نظرسنجی مردم فلسطین به حماس پشت کرده اند و از سوی دیگر حماس سر آن ندارد که دست از سر حکومت بردارد. اگر فضا بوی سوختگی میدهد، چرا کافه خود ساخته خود را به هم می زنید. اگر چهار سال برای بر مسند نشستن نیرویی که بنا به تعریف شما تنها لازم است نیمی از مردم جامعه طرفدارش باشند، زیاد است پس در معیارهای خود و تعریف خود از زمان تجدید نظر کنید.
بیایید یک بار دیگر هم سراغ از ارسطو و حیرت بگیریم. "در فلسطین نیرویی بر سرکار آمده که موشک می پراند، پس نمی توان فرمول متعارف نصب و نقد و عزل را در باره او به کار بست. دلیل خلط دال هایی مانند اف-۱۶ فایتینگ فالکن و قلم با یکدیگر دقیقا در همین نکته نهفته است." مطمئنا این بار نه ما که ارسطو صحنه اندیشه را به نفع جنون ترک خواهد کرد:
نصب کننده های ناقد عزل کننده! چه تعداد انسان باید کشته شوند، چه تعداد پا می باید بر میدان مین و جنگ به دنبال صاحب خود بگردد، چند دهان باید با تل خاک پر شود، چه میزان از ترکیب خون و گوشت باید صحنه را آرایش کند تا متمدنینی مانند شما سر از کاهدان خود بیرون بیاورند و از خود بپرسند:
چرا تروریست ها موشک می پرانند؟ چرا عده ای به آنها موشک میدهند؟ چرا عده ای به این موشک به دست ها رای میدهند؟ چرا عده ای غارنشین در خود توان سردمداری جهان را می بینند؟... چرا؟
برای این چراها یک بار به دنبال پاسخی درخور بگردید. لابد جواب هایتان جواب نبوده است که جهان هنوز همان کاسه است و مردمانش هنوز همان آش.
از ارسطو بگذریم، اکنون اپیکور اینجاست. او سالها قبل از انسانی که در باب تمدن، ادعاهایش هیچ شباهتی به ادعاهای شما نداشت، سوالی پرسید:
می دانم که می خواهی، اما چرا می خواهی که بخواهی؟ این یعنی خواست خواست.
حالا اپیکور می گوید می دانم که بن لادن تروریست است و میخواهد سر به تن جهان متمدن نباشد، می دانم که حماس بنیادگرایی اسلامی است و می خواهد به اسرائیل موشک بپراند، اما چرا می خواهد که چنین بخواهد؟ تحلیل باید در سطح خواست خواست وارد شود چرا که انبوه خون و مردار، جای را برای هر تحلیل گری در سطح خواست تنگ کرده است.
پرسشی را که قادر به فهم و ارائه پاسخ درخور به آن نیستند را با عملیات نظامی جواب میدهند که خود بر آن نام "سرب ریخته" گذاشته اند. زنده باد قبای لیبرال دموکراسی سرب دوزی شده. اما در صحنه کشتار غزه و زیر باران سرب ریخته، دو امر همچنان زیر آوار نرفته است:
یکی عمق فاجعه انسانی و دیگری سوالی که هرگز جواب داده نشد!
جنابان لیبرال دموکرات، دموکراسی تان گرچه همخوانی کامل با نظام سرمایه داریتان دارد، اما دموکراسی ناتمام است. پاسخ در این نکته نهفته است نه در سرب. بار اولی نیست که از همخوابی دموکرات منشانه شما نطفه کودکی بسته شده است که با بمب و موشکی در آغوش زاییده شده و پیش از نخستین گریه خود به صورت شما آب دهان انداخته است. آن رحم شما بود و این کودک شماست، در جشن تولد کودک خود، انسانیت را ذبح نکنید.
با هیچ بهانه ای نسبت خونی میان شما و این کودک قابل انکار نیست. کالبد سرمایه داری و رحم لیبرال دموکراسی شما تا کنون از این کودکان بسیار زاییده است، تاریخ خود را که خوانده اید، پس به دنبال کالبد و رحم دیگری بگردید. در باب نسبت میان سرمایه داری و لیبرال دموکراسی شما به درستی بسیار نوشته اید، ما نیز به درستی در باب نسبت میان لیبرال دموکراسی و تنقاضاتی که به بار می آورد می نویسیم و از این طریق راه حل اصلی عبور از این قبیل معضلات را به جاروکردن نظام وارونه سرمایه داری ارجاع میدهیم.
کلیشه های رایج را رها کنید و هر آن کس که وضع موجود را نقد می کند به چوب تعلق داشتن به اعصار گذشته نرانید. نقد ما، معطوف به بارآوری هر چه بیشتر نقاط قوت و از همین روی معطوف به کاستی های گریبانگیر نقاط قوت است و نه معطوف به راستی های نقاط ضعف. در نقطه مقابل اما نقدهای واپس گرایانه ای وجود دارد که از ابتدا نیت خود را بر انهدام همه جانبه دستاوردهای دموکراسی قرار داده است و خیال رجعت به کابوس قرون وسطا، ذیل سایه هر موجودی جز انسان را در سر دارد، امری که هیچ وجه مشترکی با دیدگاه امانیست و مدرن چپ ندارد. نقد چپ معطوف به تغییر جهان و با نگاهی دقیق به آینده است و از همین روی حتی تفاله حال را با هرآنچه در گذشته برای مرتجعین ارزشمند می نماید، تعویض نمی کند. پس بیهوده نکوشید، ما با این چوب رانده نمی شویم. برای انسانی که وضع موجود را از سر بهبود آن در آینده نقد می کند، همواره تمامی آنچه آینده را برساخته مورد تایید است مگر گذشته اش، گذشته ای که برای نیل به آینده می باید همواره نقد و نفی شود.
در پایان اینکه آنچه نه منافع شما، که منافع بشریت متحیر و برگذشته از دروازه هزاره سوم را تضمین می کند، نقد بنیادین و تلاشی همه جانبه در جهت در انداختن الگویی جانشین است. هیچ نیروی پیش رویی نمی تواند و نباید حامی متفکرین قرون وسطایی و جنبش هایی باشد که سرگرم بازی با تکنولوژی نظامی شما هستند و آرزوی داشتن مدرن ترین و مرگ بار ترین آنها را دارند. همچنین هیچ نیروی پیشرویی نمی تواند حامی شما و سرب ریخته تان باشد. بی شک روزی بود که می بایست میان شما و بربران، شما را انتخاب کرد، اما امروز هستند کسانی که به آینده می اندیشند و شما هر دو را نفی می کنند، آینده ای که فضای عروج را برای شما و بربران به شدت تنگ می کند. استدلال شما مبنی بر این امر که نمی توان میان صندلی بربران و صندلی شما هیچ کدام را برای نشستن انتخاب نکرد، تنها برای جنبشی قانع کننده است که خواهان نشستن باشد. از دید ما نیز نمی توان در فاصله میان دو صندلی نشست، اما می توان در این میان ایستاد و ما ایستاده ایم.

یکشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۸

استثمار چیست؟


نویسنده: امی لدر (Amy Leather)
چگونه طبقه حاکم از کار ما خود را ثروتمند می سازند هنگامیکه که به ما دستمزدی می پردازند که به زعم آنها عادلانه است. امی لدر برای یافتن پاسخ این معما، به توضیح اندیشه انقلابی کارل مارکس می پردازد.
عبارت استثمار عمدتا شرایط دهشتناک کار را به ذهن می آورد، شاید نظیر کارهایی در چین و هند که افراد ساعات زیادی به انجام آن در شرایطی بسیار بد مشغولند و در ازاء آن دستمزد کمی دریافت می کنند و یا کار کودکانی که در صنایع پوشاک اروپای غربی استخدام گردیده اند. ما معطوف به افرادی هستیم که در قبال دست مزدی کم، به کاری طولانی در شرایطی فجیع مشغولند. شرایط وحشتناکی که مدیران بی توجه، بی رحمانه برای ایشان بوجود آورده اند. اینگونه "استثمار" برای ما پدیده ای استثنایی است. پدیده ای که به زندگی کاری بسیاری از افراد ،خصوصا در کشورهایی نظیر انگلستان، ربطی پیدا نمی کند.
کارل مارکس فهم دیگری از استثمار دارد. به جای استثنایی پنداشتن استثمار، مارکس استثمار را امری بنیادی در سرمایه داری قلمداد میکند. برای مارکس استثمار تنها به سطح دستمزد و شرایط بد محیط کار محدود نمی شود، بلکه او استثمار را دقیقا همان شیوه ای می داند که سرمایه داری توسط آن، از کاری که ما انجام می دهیم برای خود سود تولید می کند. برای فهم مفهوم استثمار نزد مارکس، نخست می باید از توضیح اینکه چگونه سود بوجود می آید آغاز کنیم : "نظریه ارزش کار".
مارکس ادعا می کند که کار انسان منشا تمامی ارزشهاست. تا اینجا بسیاری از اقتصاددانان با وی هم عقیده اند. اما مارکس از ذکر این نکته فراتر می رود. به باور وی میزان ارزشی که توسط کار کارگر آفریده می شود، بسیار بیش از میزان دستمزدی است که کارگر در قبال کار خود دریافت می کند.در نتیجه سرمایه دار بخشی از ارزش تولیدشده توسط کارگر را از وی میدزدد. این "ارزش افزوده" مبنای سود را تشکیل میدهد.
این بحث برای جریان غالب اقتصاددانان و مفسرین آن کفر محسوب می شود.آنها عموما پذیرفته اند که جهان کار در بردارنده مبادله ای منصفانه است: "دستمزد روزانه منصفانه در قبال کار روزانه منصفانه ". آنها ادعا می کنند، کارگرانی که دستمزدی بیش از حدِ منصفانه طلب می کنند، طماع هستند. اینگونه تقاضاهای دستمزد خودخواهانه ، "سلامت کلیت اقتصاد را به خطر" می اندازند.

عدالت ِ عدالت؟
اما برای مارکس، این بینش " تبادل آزادانه و منصفانه" ، روکشی است بر چهره استثماری که در سرمایه داری وجود دارد. این نگرش، استثمار هر روزه موجود در جوامع را پنهان می کند، استثماری که در طی آن اقلیتی سودی سرشار از کار اکثریت جامعه به دست می آورند.
اما مارکس چگونه به چنین بینش رادیکالی رسید؟ سرمایه داری در زمان مارکس، تازه وارد فاز پیشرفت و توسعه خود شده بود، اما در همان مقطع نیز او می توانست دریابد که این نظام تا چه حد با نظام های پیش از خود تفاوت دارد. در بخش اعظمی از تاریخ بشری انسانها عمدتاً برای مصرف خویش کار کرده بودند. آنها چیزهایی را تولید می کردند که مستقیما به نیازهای آنها معطوف بود، چه مواد غذایی که بر روی زمین آنها می رویید و چه پوشاکی که آنها در منزل میبافتند. در نقطه مقابل سرمایه داری به تولید کالایی معطوف است، چیزها تولید می شوند نه از آن روی که فورا مصرف شوند، بلکه کالاهایی هستند برای فروختن در بازار. کالاها سرانجام می باید به کاری بیاییند اما پیش از آنکه مصرف کنندگان آنها از آنها استفاده کنند می باید با پول مبادله شوند. در نتیجه تمامی کالاها دارای ویژگی هستند که مارکس آنرا "ارزش مبادله" می نامد. قیمت کالاها نشان دهنده ارزش مبادله آنهاست. اما این ارزش مبادله چگونه تعیین می گردد؟ مارکس عنوان می کند تمامی کالاهای خریده و فروخته شده در نظام سرمایه داری دارای ویژگی مشترکی هستند: همگی آنها محصولات کار انسان هستند. این همان نکته ایست که مبنای مبادله را بوجود می آورد.
در جوامع پیشین ،پیش از آنکه پول وسیعا مورد استفاده قرار گیرد، انسانها اشیاء را با یکدیگر مبادله پایاپای می کردند. میزان بزرگی و کوچکی ارزش مبادله چیزهایی که با یکدیگر مبادله میشدند بر این مبنا محاسبه می شد که تولید هر یک از این اجناس توسط انسانها چه مدت زمانی طول کشیده است. دو نفر تنها زمانی به مبادله دو چیز دست میزدند که احساس می کردند، تقریبا زمان یکسانی را برای تولید هر یک صرف کرده اند، در غیر اینصورت معامله منصفانه به نظر نمی رسید. در این میان این تنها مبادله اشیا با یکدیگر نبود که صورت می پذیرفت، بلکه مبادله،شامل زمان کار افراد را نیز می شد.
شیوه مبادله پایاپای آشکارا بسیار زمانبر و ناکارآمد بود. با رشد تولید کالایی، استفاده از پول به عنوان وسیله ای در جهت هم ارز سازی کالاهای متفاوت، از اهمیت بیشتری برخوردار گردید. در گذشته یک میز بر پایه زمان کاری که مصروف تولید آن شده بود با دو صندلی مبادله میشد. اکنون اگر این میز معادل ده پوند ارزش داشته باشد، یک صندلی ارزشی معادل پنج پوند را دارا خواهد بود. قیمت هنوز بیانگر میزان زمانی است که صرف تولید محصول گردیده است، اما استفاده از پول ،واسطه ای که می تواند با تمامی کالاها مبادله شود، نیاز مبادله کنندگان به مبادله مسقیم را از بین می برد. پول به ما این امکان را میدهد تا اشیائی را که هیچ وجه مشترکی ،از حیث مواد تشکیل دهنده، چگونگی تولید و همچنین کاربرد واقعی، با یکدیگر ندارند را در مبادله با یکدیگر هم ارز در نظر بگیریم. اینگونه پول ،با دارا بودن چنین ویژگی، به عنوان هدف تولید در جامعه سرمایه داری بدل می گردد. تا زمانیکه پول قادر است به توانایی خرید کالاهای متفاوت جهت ایجاد یک زندگی بهتر بیانجامد، به دست آوردن آن هدف شخصی ما تلقی می شود. از همین روی چنین به نظر میرسد که پول منشا تمامی ارزشهاست. اما پول تنها می تواند به شما حق برخورداری از کار دیگران را اعطا کند. اگر شما کوهی پول داشته باشید اما هیچ چیز تولید نشود، پول شما به هیچ کار نمی آید. این خصوصیت اجتماعی کار انسانی است که به ما امکان میدهد تا دریابیم یک کالای خاص به چه قیمتی می باید در بازار فروخته شود. این همان امری است که به باور مارکس، تعیین کننده ارزش کالاهاست. قیمت کالا بیانگر زمان کاریست که صرف تولید آن شده است.
تا اینجا همچنان چنین به نظر میرسد که تمامی افراد بیش و کم بر سطحی مشترک قرار دارند. اما اگر تمامی کالاها بر مبنای مقدار زمانی که صرف تولید آنها شده است با یکدیگر مبادله می شوند، سود از کجا بوجود می آید؟ پاسخ را می باید در رابطه سرمایه دار و کارگرمزدی جست. در سرمایه داری، توانایی کار ما ـ مارکس آنرا "نیروی کار" ما می نامد ـ کالاییست که مانند دیگر کالاها می باید خریده و فروخته شود.

هیچ سری در کار نیست!
این امری پوشیده نیست. ما از "پیوستن به بازار کار" پس از اتمام تحصیلات صحبت می کنیم. ما تلاش می کنیم خود را هرچه بیشتر به موجوداتی "قابل فروش" به استخدام کنندگان تبدیل کنیم. کارگران توانایی انجام کار (نیروی کار) خود را به استخدام کننده یا سرمایه داری خاص در برابر قیمتی توافقی (دستمزد ما) میفروشند.
نیروی کار ما ،تا زمانی که قادر است انواع گوناگون کالا را تولید کند، برای سرمایه دار بی اندازه سودمند است. اما چگونه ارزش مبادله آن تعیین می گردد؟ ارزش مبادله نیروی کار دقیقا به مانند دیگر کالاها تعیین می گردد. این به میزان کاری بستگی دارد که صرف تولید آن (نیروی کار) می شود. گرچه سرمایه داران برآنند تا این نکته را فراموش کنند، اما نیروی کار منوط به وجود انسان است. پس به کارگران به میزانی دستمزد داده می شود که بتوانند همچنان به کار کردن ادامه دهند.
آنها به میزانی به شما دستمزد میدهند که برای تأمین غذا، هزینه اجاره یا رهن، پوشاک و استراحت لازم برای آنکه قادر باشید هر روز صبح به محل کار خود بازگردید و از تمرکز و قدرت لازم برای انجام کار خود برخوردار گردید،کافی باشد. در نتیجه آنچه قیمت نیروی کار را تعیین می کند در حقیقت هزینه زندگی در جامعه است. شما به محل کار میروید، جایی که برای سرمایه دار محصول تولید می کنید. درعوض پول ،دستمزد خود، دریافت می کنید و با آن محصولات گوناگونی را می خرید که برای زندگی کردن به آنها نیاز دارید، محصولاتی که به نوبت خود محصول نیروی کار افراد دیگر هستند. تا زمانیکه که شما میزانی از حقوق را دریافت می کنید که قادر باشید هزینه زندگی خود را برآورید، این هنوز عادلانه به نظر میرسد. اما میان میزان حقوق دریافتی شما در قبال فروش نیروی کار شما و ارزشی که نیروی کار شما در ضمن کار ایجاد می کند، اختلافی وجود دارد.
به عنوان مثال، شاید برای آنکه شما به میزانی تولید کنید که قادر باشد مایحتاج خود و خانواده خود را برآورده سازید، برمبنای کار کلی اجتماعی تنها به چهار ساعت کار احتیاج باشد. در اینصورت شما در وقت ناهار، به میزان دستمزدتان تولید کرده اید و اکنون باید به خانه بازگردید. اما شما پس از ناهار کار را متوقف نمی کنید. شما شاید تا بعد از ظهرها و شاید تا هشت ساعت در روز کار می کنید. اگر چهار ساعت زمان برای تولید ارزشی برابر با دست مزد شما کافی بوده است، پس سرمایه دار چهار ساعت دیگر کار شما را به ازا هیچ چیز بر می دارد.

به جیب زدن سود
در این مثال سرمایه دار قادر است روزانه ارزش افزوده چهار ساعت کار هر یک از کارگران را به جیب بزند. این همان چیزی است که منشا سود است و مارکس آنرا "ارزش افزوده" می نامد. نیروی کار شما ارزشی بیش از ارزش نیروی کار شما تولید می کند. در نتیجه استثمار امری نابهنجار در سرمایه داری نیست، بلکه اصولا بخشی از فرآیند نظام سرمایه داری است. امّا استثمار جنبه دیگری نیز دارد.مشکل سرمایه داران این است که وقتی نیروی کار را می خرند،آنچه در دست دارند مردمی هستند که می توانند فکر کنند و کنشگر باشند.
اکثر آدمیان با این تصور سر کار نمی روند که دست مزد آنها می باید تنها به میزان برآوردن حداقل مایحتاج آنها در جهت قادر بودن به ادامه کار هر روزه آنها باشد. بلکه برعکس ما شاهد ثروت هنگفت موجود در جامعه هستیم و به درستی اینگونه تصور می کنیم که مستحق استانداردهای بالاتر زندگی هستیم. از همین روی همواره بر سر قیمت نیروی کار کشمکش وجود داشته است. این منازعات خصوصا در دوره هایی شیوع پیدا می کند که شاهد افزایش هزینه های زندگی هستیم. اگر استثمار برای سرمایه داری امری حیاتی است، نتیجه گیری منطقی از این امر آنست که پایان پذیرفتن استثمار مستلزم پایان پذیرفتن سرمایه داری است. اما در برابر منازعات هر روزه بر سر میزان دستمزد و شرایط کار، ما شاهد منازعات محدوتری بر سر مسئله استثمار هستیم. اگر ما در برخی از این منازعات پیروز شویم این امر به کارگران اعتماد به نفس و قدرت بیشتری برای نیل به پیروزی های بیشتر میدهد. همچنین این امر به پیروزی ما در حیطه نبرد اندیشه هایی که در پی اقناع انسان ها در جهت خلاصی از کلیت این سیستم هستند یاری میرساند.
نظریه ارزش کار مارکس، کار را منشا ارزش معرفی می کند. این امر نشان میدهد که چگونه سرمایه داران بخشی از ارزشی را که نیروی کار تولید می کند را می دزدند. اما این تئوری تنها تفسیری از نظامی که ما در آن زندگی می کنیم نیست. این سلاحی است در دست کارگرانی که می خواهند از نظام سرمایه داری خلاص شوند و به استثمار برای همیشه پایان دهند.
منبع: http://www.socialistworker.co.uk/art.php?id=15481

سه‌شنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۸

درست دیدن وظیفه شما نیست، حق شماست


13 آذر 86 بدون شک یکی از نقاط عطف تاریخ جنبش دانشجویی و مشخصاً جریان چپ دانشجویی بوده است. برگزاری تجمع دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و پیامد آن ،سرکوب گسترده و بازداشت بیش از 70 نفر از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در تهران و سایر شهرستانها، شوک عظیمی به ناظران این واقعه وارد کرد و مجال سکوت در برابر این رویداد را از ایشان گرفت. حاصل این از دست رفتن مجال سکوت را مواضع مکتوب و غیر مکتوبی تشکیل می دهند که در موافقت یا مخالفت با عملکرد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در 13 آذر 1386 پدیدار گشتند. آنچه از تدقیق در باب تمامی این مواضع آشکار می گردد اینست که تمامی موافقان و مخالفان 13 آذر بر سر یک نکته اشتراک نظر دارند: صف بندی جدیدی شکل گرفته و بر مبنای آن دوران تازه ای در تاریخ چپ دانشجویی آغاز خواهد شد.
با گذشت یک سال از این رویداد و در شرایطی که سرکوب بی سابقه میرود تا تمامی صداهای مخالف را خفه کند، نگارنده این سطور برآن است تا از سرمایه سیاسی ای که دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب با فعالیت هاشان و بخصوص با برگزاری آکسیون 13 آذر به دست آوردند، دفاع کند. دفاع از این سرمایه در شرایطی که داب (دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب) مورد حمله نقدهای مختلف راست و بخصوص راستهای چپ نماست، اولین گام برای شکل دادن به افق آینده است. چپ نماهایی که درست به دلیل دنباله رو بودن ذاتی نظرگاهشان، از قافله تحولات عقب افتاده اند و از همین روی سعی می کنند با هذیان گویی و توسل به کثیف ترین شکل شیوه های پرونده سازی، جایی برای خود در جنبش دانشجویی بیابند.
ـ چرا 13 آذر برگزار شد؟
برای شروع تبیین وضعیت تنها باید به گذشته نگاه کنیم و به این سوال پاسخ دهیم که اولین بار، سنگ پراکنی از چه موضعی و تحت چه عنوانی انجام شد. در چه بستری تجمع مستقل دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در 13 آذر از سوی برخی حرکتی آوانتوریستی شناخته و عرض اندام مستقل چپ برای اولین بار پس از دهه شصت حرکتی هزینه زا و بی فایده نشان داده شد.
لازم به توضیح نیست که حرکات یک جریان سیاسی را تنها می توان با توجه به شرایطی سنجید که آن جریان در بطن آن حاضر است و دست به پراتیک می زند. هیچ فرمول کلی و جهانشمولی برای بررسی یک اتفاق سیاسی، خارج از شرایط تاریخی آن وجود ندارد. در صورت وجود چنین فرمول جادویی، راه بسیار روشن می نمود و این همه مباحثه در ادبیات سیاسی چپ شکل نمی گرفت و این همه نظرگاه متضاد از دل آن بیرون نمی آمد. در این صورت مسلماً تاکنون چپ بارها فاتح تاریخ شده بود. از همین روی می باید در نخستین گام شرایطی را بررسی کرد که در بطن آن تصمیم برگزاری آکسیون 13 آذر اتخاذ شد.
نطفه ی حرکت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب از سال 82 و در بستر شکست جنبش اصلاحات شکل گرفت. در این شرایط اولین مشکل این جریان سیاسی شناساندن نظرگاه خود به عموم بود. امری که به دلیل موقعیت ضعیف جهانی چپ و همین طور سابقه ی چپ تحت رهبری جریانهای پوپولیستی در ایران بسیار دشوار می نمود. تلاش بی وقفه ی چپ برای اعلام موجودیت و جذب نیروهای رادیکال در سطح دانشگاه سرانجام توانست جریانی با بدنه ی دانشجویی را حول یک نظرگاه سیاسی به وجود آورد. در این مقطع چپ، به درستی معطوف به عرض اندام در برابر نیرویی بود که سالها خود را به عنوان تنها جریان دانشجویی معرفی کرده بود. اگر نظرگاه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، ادبیات و نظرگاه دفتر تحکیم وحدت و کلیت جریان لیبرالیسم را افشا می کرد، پراتیک مستقل این جریان سیاسی ،خصوصا پس از درگیری هایی که در جریان برگزاری 16 آذر 85 به وجود آمد، می باید به گونه ای دست به تغییر در بافت واقعی منازعات سیاسی جریان های موجود در دانشگاه می زد تا این جریان بتواند خود را بگونه ای درخور و با هویتی مستقل به عنوان آلترناتیوی در جنبش دانشجویی معرفی نماید. به این معنا باید برگزاری تجمع مستقل را اقدامی نه زود و نه دیر نامید. دیر نبود چرا که تا قبل از آن هنوز از یک سو توان سازماندهی نیروهایش برای برگزاری مراسمی مستقل را نداشت و از سوی دیگر امکان پراتیک مشترک با دیگر جریانات سیاسی حاضر در دانشگاه منتفی نبود و زود نبود از آن جا که عدم برگزاری مراسم مستقل این جریان را به جریانی حاشیه ای و صرفاً اخلالگر در حیطه ی فعالیت جریانهای دیگر به عموم معرفی می کرد و از قدرت واقعی این جریان در حیطه دانشگاه چهره ای درخور ارائه نمی داد. در توضیح زود نبودن آکسیون مستقل نکته ی دیگری را نباید از نظر دور نگه داشت و آن بسته شدن فضای جامعه و دانشگاه بود. بر خلاف مغلطه ی بسیاری که داب را متهم به خیالپردازی درباره ی آینده و داشتن توهمی از افق تغییر در جامعه می کنند، به شهادت گفته ها و نوشته های دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب این جریان، تنها جریان و یا دست کم تنها جریان چپی بود که در مورد پادگانی شدن فضای جامعه هشدار داده بود (رجوع شود به بیانیه داب به مناسبت 16 آذر 86) و به همین دلیل به خوبی می دانست که در صورت عدم برگزاری تجمع مستقل فرصت این برگزاری را حداقل برای مدتی طولانی از دست خواهد داد. به این معنا برگزاری این آکسیون به شکلی مستقل تاکتیکی کاملاً درست و بجا بود.
نقد دیگری که بلافاصله پس از نقد نخست از جانب راست بیان می شود این است که: داب با اعمالش باعث افزایش فشار و حساسیت حاکمیت بر چپ شده است. به اعتقاد من این نقد را تنها میتوان غرولندی خرده بورژوایی دانست. خرده بورژوایی و نه پرولتری چرا که تفکر پرولتری بر خلاف تفکر بورژوایی واقعیت را پویا درک می کند و ابزار تغییر این واقعیت را می شناسد و در دست می گیرد. درست به همین دلیل است که تفکر پرولتری همواره و در هر شرایطی راهکاری برای فائق آمدن بر وضعیت موجود را به مبارزین مسلح به این گونه از تفکر ارائه می دهد. داعیان این نقد ،به فرض درست بودن مدعایشان، در برابر این سوال که دیروز چه تحلیلی از شرایط داشتید و چه راهکاری برای جلوگیری از امنیتی شدن فضای جامعه و دانشگاه ارائه کردید و امروز چه تحلیلی و چه راهکاری برای فائق آمدن بر فضای امنیتی موجود در جامعه و دانشگاه ها و فشاری که به اعتقاد شما داب باعث بوجود آمدن آن شده است دارید، یا پاسخی ندارند و یا به لجن پراکنی در فضای مجازی بسنده می کنند و راهکاری عملی و واقعاً سیاسی ارائه نمی دهند، امری که مشخصه ی تفکر خرده بورژوایی است. خرده بورژوا همواره در تاریخ همین گونه بوده است. او همواره نظاره گر تحولات پیرامون بوده و پس از نظاره ی شکست آهی کشیده که ای وای چرا طبقه ی کارگر در آلمان توسط فاشیسم رهبری شد و چرا در فلان جا توسط بورژوازی ملی و در بهمان جا توسط اسلام سیاسی. این خرده بورژوا است که در ذکر تمامی این رخدادهایی که از آن به نام فاجعه یاد می کند، عاجز از درک پراتیک انسان است.
خطاب به این منتقدین باید گفت که دانشگاه خطه ای منفصل از بافت کلی جامعه نیست و در این معنا خطوط کلی افزایش فشار سیاسی و یا گشایش فضای سیاسی درست مشمول همان مکانیسم هایی است که بر کلیت جامعه و جنبش های دیگر اجتماعی حکم میراند. اگر جنبش زنان ایران دیریست که فشارهایی به سابقه را تحمل می کند، اگر کمر جنبش کارگری ایران از یک سو به دلیل فشار اقتصادی و از سوی دیگر به دلیل فضای سرکوبی بی سابقه خم شده است، اگر فضای اجتماعی ایران روز به روز فضایی امنیتی تر می شود، دانشگاه و دانشگاهیان نمی توانند تافته ای جدا بافته را در میان تشکیل دهند و از فضای سرکوب بی بهره بمانند. چشمانتان را باز کنید و به آنچه در پیرامونتان به خشن ترین شکل در جریان است نگاهی دقیق بیاندازید. درست است که کنش سیاسی می باید آنچنان دقیق مقطع زمانی بروز خویش را انتخاب کند که بیشترین فایده را با کمترین هزینه معطوف به خود گرداند، اما برای فهم آنچه در جامعه می گذرد هیچ احتیاجی به این مهندسی دقیق زمانی نیست.
باور کنید هیچ نسبتی میان طرح انتخاب فردی به نام فرهاد رهبر در مقام فرمانده پادگان تهران در تابستان 86 و آنچه در 13 آذر همان سال(پنج ماه بعد) اتفاق افتاد وجود ندارد. باور کنید خون مددی در پادگان زنجان از این به جوش نیامد که چرا عده ای دانشجوی چپ در دانشگاه تهران تجمعی مستقل برگزار کرده اند و تنها با تعدی به یک دختر دانشجو می توان از ننگ برگزاری چنین مراسمی در دانشگاه خلاص شد. باور بفرمایید، اینگونه نبود که حکومت فکر کند حالا که چپ ها بهانه را در دانشگاه به دست ما داده اند، کار را یکسره کنیم و حتی شهروند امروز را هم ببندیم. باور کنید، صادقی فرمانده پادگان شیراز با دیدن پلاکاردهای سرخ در دانشگاه شیراز بر آن نشد تا به دانشجویان دندان نشان دهد. باور بفرمایید، طرح امنیت اجتماعی از مدتها پیش در دستور کار حاکمان قرار داشت. باور کنید فاطمه حقیقت پژوه را اعدام نکردند که از من و توی دانشجوی چپ ذهر چشم بگیرند که دیگر نشریه چاپ نکنید، دیگر سرمایه داری را نقد نکنید، دیگر آکسیون نگذارید. باور بفرمایید، از برگزاری مراسم بزرگداشت شاملو از آن روی ممانعت نمی شود که عده ای به قول شما آوانتوریست چپ به خود جرات داده اند حد گلیم خود را فراموش کنند و در دانشگاه فریاد آزادی، برابری سر دهند. باور کنید به این دلیل که عده ای نگرش ذات باورانه به منافع جنبش دانشجویی را کنار گذاشته اند و شعار هم سرنوشتی و اتحاد جنبش دانشجویی و جنبش زنان را سر داده اند نیست که نسرین ستوده را از پلکان هواپیمای عازم ایتالیا بر نمی گردانند.
فهم اینکه فضای جامعه پیش و پس از 13 آذر به چنین سمت و سویی میرفت و میرود احتیاج به چشمانی با تیزبینی عقاب ندارد. خوشبختانه تنها با تعیین وقت قبلی از متخصصین، حداکثر چند شماره عینک شما را از مواهب این فهم برخوردار می کند. برای تعویض عینک خود تا این ته مانده بینایتان نیز از بین نرفته است بجنبید، درست دیدن وظیفه شما نیست، حق شماست و برای گرفتن حق هیچگاه دیر نیست.
چپ خرده بورژوایی فراموش می کند که داب اصلی ترین نیروی دانشجویی تغییر دهنده ی توازن قوا به نفع چپ در دانشگاه بوده است و اتفاقاً اگر چپ در این مقطع پرچم خود را بلند نمی کرد، شرایط به مراتب از آنچه ذکر آن رفت و امروز شاهد آن هستیم بدتر و فشار بر چپ بیشتر بود.
سکتاریسم! برچسب دیگری است که به داب چسبیده می شود. از دیدگاه نقادان، داب منافع فرقه! خود را به منافع جنبش ترجیح می دهد. نقادان بار دیگر در گرداب مغلطه ی خود گرفتار شده و فراموش می کنند که افق سیاسی ای که همواره در ادبیات داب مطرح شده محور عملش بوده و به مانند هر جریان سیاسی دیگر منفعت خود و جنبش خود را بر پایه فهم خود تعریف می کند. دوستان عزیز فراموش می کنند که عصر ثابت پنداشتن حیات اجتماعی انسان، عصر فرض کردن منفعت هایی از پیش تعیین شده برای انسان و جنبشهای اعتراضی وی گذشته است. مدتهاست که اندیشه بافان ذات باور جوابی محکم از اندیشمندانی گرفته اند که قائل به قدرت انسان در تغییر همین ذات های ثابت از پیش انگاشته شده هستند. دوستان عزیز، منفعت جنبش دانشجویی را پراتیسین های همین حوزه و مبتنی بر فهم خویش از دینامیسم های پویای جامعه تعیین می کنند. عصر پناه جستن به دامان مادرانه مفاهیم ذات باورانه گذشته است. عصر کودکی شما و مورد خطاب قرار دادن مادر ذات جنبش دانشجویی که اینها شعارهای خود را بر مهد کودک دانشگاه مسلط کرده اند گذشته است. باور کنید از بدو تاسیس دانشگاه تهران در سال 1313 هیچگاه نامی که جزئی از ترکیب مهدکودک را با خود یدک بکشد، عنوان این موسسه آموزشی را تشکیل نداده است. هر دانشجویی محق است در راستای تحقق آنچه از منافع خود به عنوان دانشجو می فهمد تلاش کند و نگرش خود را به دیگر دانشجویان نیز ارائه دهد. داب افتخار می کند که از دانشجو ذاتی مقدس نبافته و سرنوشت او را به سرنوشت کارگر این جامعه و زن این جامعه پیوند زده است. داب افتخار می کند که بسیار پیش از از رونق افتادن بازار جنگ، حمله نظامی به این خطه از جهان را محکوم کرده است. بدیهی است که در زمان بلند کردن این شعار داب هیچ داده ای مبنی بر این امر نداشته است که موشک های هدایت شونده تنها به دانشگاه های ایران اصابت می کنند، پس می باید دخالت نظامی را محکوم کرد. داب منفعت خود و جنبش دانشجویی را در موضع گیری در برابر فاجعه ای به نام جنگ دید، که نه فقط دانشگاه ها را که کلیت جامعه را تهدید می کند. به همین دلیل منافع داب عیناً منافع جنبش هایی بوده که حول این افق ها متحد می شوند و اصولاً داب منفعتی جز این برای خود متصور نشده است. داب با افتخار اعلام می کند که چنین منافع در هم تنیده با منافع جنبش های دیگر اجتماعی را به منفعت سکت هایی مانند شما ارجحیت داده است و با تمام قوا در راستای فراگیر کردن خوانش هم سرنوشتی جنبشهای اجتماعی در بدنه جنبش دانشجویی تلاش کرده است.
حال این سوال مطرح است که اگر مدعیان غیرسکتاریست منافع خود را منطبق بر منافع جنبش تعریف نمی کنند، اصولاً چه چیز را منافع خود می دانند؟ آیا این اختلاف در منافع جنبش و فرقه شان دقیقاً به دلیل سکتاریست بودن آن ها نیست؟چرا در راستای پیش برد اهداف خود حاضر نیستند از دامان مادر ذات نداشته جنبش دانشجویی بیرون بیاییند و به حضور خود جلوه ای ملموس تر دهند؟
اعتراف می کنم که توقع پاسخ به این سولات از جانب دوستان به شدت توقعی بعید است، چراکه در ضمن ابراز کمال احترام به نابینایان و حقی که در برخورداری بدون قید و شرط از نعمات جامعه دارند، زمان بریل خوانی سیاسی گذشته است!
ـ آینده چه خواهد شد؟
هیچ کس نمی تواند منکر این واقعیت شود که بازداشتهای سال گذشته نیاز داب به بازسازی خود در جهت تاثیرگذاری در آینده را ضروری کرده است. در این میان باید بار دیگر شرایط روز را سنجید و به عنوان مثال در مورد عدم برگزاری آکسیون توسط داب در سال 87 در تهران (با وجود برگزاری آکسیون در تعدادی از شهرستان ها) نظر داد. از یک سو در شرایطی که جنبش های اجتماعی بیش از هر زمان دیگری از مضار سرکوب برخوردارند بدون شک روند گسترش داب با کندی به پیش خواهد رفت و از سوی دیگر مشکلاتی که گریبان فعالین پیشین را گرفته همچنان ادامه دارد چرا که هزینه های وارد آمده به اعضای داب در مقیاس جریان های دانشجویی بی سابقه بوده است. به همین دلیل داب امسال در تهران آکسیونی برگزار نکرد. این امر قطعاً نوعی تغییر تاکتیک است. اگر همان طور که عنوان شد اخذ هر تاکتیک سیاسی را منوط به شرایطی که در آن تاکتیک مورد نظر اجرا می شود دانست، باید گفت برگزار نکردن آکسیون در سال 87 بر اساس همان منطقی است که توسط آن تصمیم به برگزاری آکسیون 13 آذر 86 شد و این منطق سیاسی چیزی جز منطق کسب بیشترین دستاورد در ازای پرداختن کم ترین هزینه نیست. 16 آذر فرصتی است برای هر جریان سیاسی که در آن آکسیونی برگزار کند. این که برگزاری آکسیون یا هر کنش سیاسی دیگری در حیطه جامعه و یا دانشگاه در چه شرایطی درست است تنها به مدد همین منطق قابل ارزیابی است.
همچنین گفته می شود که عملکرد داب در گذشته باعث شده که فعالین آن امروز آنچنان سرخورده شوند که ادامه فعالیت داب عملاً زیر سوال رود. اینجاست که بار دیگر نقادان راست روانه بودن نقدهایشان را نشان می دهند. اگر کمی عمقی تر به مسائل نگاه کنیم و متون پایه ای مارکسیسم و در میانشان شاهکار فلسفی مارکس «تزهایی درباره ی فویرباخ» را بازخوانی کنیم به سادگی می بینیم که این نقد تا چه اندازه از زاویه ی ماتریالیسم خام و دیدگاه مکانیکی به سوژه برآمده است؛ زیرا همان طور که مارکس به ما نشان داده پراتیک سوژه بخشی از واقعیت است (مارکس آن را بخش فعال واقعیت می نامد) که می تواند بر کل واقعیت تأثیر گذارد و موجب تغییر آن گردد. بدین معنا هیچ گاه نمی توان با توصیفی ایستا از وضعیت جایگاه سوژه در آن وضعیت را وصف کرد و برایش قوانین آهنین غیر قابل تمرد تعیین کرد. البته نباید این دیدگاه را با دیدگاه اراده گرایانه اشتباه گرفت که نوعی اصالت هستی شناختی برای سوژه قائل می شود. بدون شک سوژه در چارچوب وضعیت موجود خود قرار دارد، اما بی اختیار در تغییر آن نیست. تفکری که منکر گزاره ی فوق می شود سرشتی دنباله رو دارد و نقش پراتیک سیاسی در تغییر وضعیت را به کلی نادیده می گیرد. به عبارتی دیگر باید گفت: شکی نیست که فرصتی که امروز در اختیار داب قرار دارد، در صورت عدم موضع گیری صحیح و اتخاذ تاکتیک مناسب از دست خواهد رفت ولی این آینده سرنوشت محتوم داب را ،آن گونه که نقادان ادعا می کنند، تشکیل نمی دهد، همان طور که پیروزی نیز سرنوشت محتوم داب نیست. تاریخ پر از فرصت هایی است که عدم کنش صحیح در آنها باعث شکست چپ و عقب افتادن طولانی مدت آن در جامعه شده است. به این معنی باید گفت: این که داب در آینده قادر به ادامه ی مسیر خواهد بود یا خیر تنها بر اساس درک درست موقعیت جنبش های اجتماعی دیگر، موضع گیری صحیح در باب فضای امنیتی حاکم بر کلیت جامعه و کنش خود اعضای داب مشخص می شود، امری که وظیفه ی تک تک اعضای داب است.
در پایان باید به کسانی که ممکن است در مورد توانایی داب در اتخاذ تاکتیک صحیح شک و تردید کنند گفت که تردیدهایتان از خیالی خام نشأت می گیرد و خامی خیالتان را نه با استدلال و توجیه بلکه با پراتیک خود ثابت خواهیم کرد. لنین همواره در جواب سوال شکاکان جمله ای از ناپلئون را نقل می کرد: «پیروز می شویم و آنگاه خواهید دید که حق با ما بود.»